تبليغاتX
روز نوشت های محسن مرادی

وقتی سکوت می چسبد

لحظه ها از تاريکی حساب می برند

در فضايی به هم چسبيده

جايی که نفسها گير کرده توی هوا

و درختها هوای مرا

                        می خورند

مرگ می تواند به هر شکلی باشد

زندگی توی چشمهای هر کسی

من می توانم توی چشمهای يک نفر مرده باشم

آنگاه که مرگ به شکل زندگی است

آدم ليوانی از آب سر می کشد

کمی از حجم دنيا توی شکمش راه می رود

به اين سادگی شکل می گيرد جهانی درون او

و تغيير دچار هر چيزی

هوا دستهايم را مشت می کند

هيچ رويدادی غير طبيعی تر از اتفاق طبيعی نيست

و هيچ مشتی هوا را دست نمی اندازد

پای زندگی از جهان من کوتاه

در ارتفاعی بلند ايستاده ام

و به چشمهای سياه پرنده ای سفيد

                                               خيره

سکوت به همه ی ما می چسبد!

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 3:54 بعد از ظهر | شنبه سی ام دی 1385 •

کم آورده ام تو را

کم آورده ام تو را

من که کم نگذاشته ام برای تو

بیا به جای فلسفه گیسوان مرا بباف

تارهای سیاه زنی که خوابهای پریشانش از ارتفاع می ترسند

از هیجانهای منطقی

و استدلالی شیبیه روزهای نیامده

                                      مطمئن

گنجایش نیستی از تمام هستیمان بیشتر است

اینگونه نبود تو به بودن من می افزاید

و حجم غمناک تنم لبریز

ریز لبهای تو

با تکانهای نا پایدار

انگشتهایم را در هوا می چرخانم

دنیا دچار تغییر می شود

سهمی از این جهان توی اتاق توست

سهمی از اتاق تو توی جهان من

نفس بکش

هوا انگشتهایم را می چرخاند

می تواند انگیزه های زیادی باشد برای نگاه کردن به تو

بی هیچ انگیزه ای نگاهت می کنم

نگاههای صرف همیشه اینگونه اند

اینگونه تصویر می شوی در پوچهای جهان

سعی می کنم به دوست داشتن تو فکر نکنم

فکرها محدودند

واین آجرهایی است توی پنجره

چشمهای من در خاموشی مطلق

چگونه دستهای تو در چشمهای من روشن است؟

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 3:52 بعد از ظهر | شنبه سی ام دی 1385 •

حبس نفس

خاك و خاكستر
تن پوش حيرت مي بافد
دروغ خوابيده ميان قصه هاي كور
تا طناب بالا مي رود
گره هم مي خورد
آويزان
ميان رفتنش تاب مي خورد...
" كسي آنجا نيست؟ "
و وصيت جاويدش دوباره تكرار مي شود...
تنها
تاب مي خورد
ميان رفتن
آمدن
 .
.
آب و خاك
گل تا طناب بالا آمده
چه باراني !!!
نفست را حبس
!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 3:37 بعد از ظهر | شنبه سی ام دی 1385 •

دو به دو

 دست های مان بند جیب های مان است

ماشین حساب ها هم انگشت ندارند

حالا از کجا بفهمیم دو  دو تا چند تا می شود...

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 9:27 بعد از ظهر | یکشنبه هفدهم دی 1385 •

شعری از پریشادخت شعر آدمیان 2

به افتاب سلامي دوباره خواهم كرد

به جويبار كه در من جاري بود

به ابرها كه فكر هاي طويلم بودند

به رشد دردناك سپيدار هاي باغ كه با من

از فصل هاي خشك گذر مي كردند

به دسته هاي كلاغان

كه عطر مزرعه هاي شبانه را

براي من به هديه مي آورند .

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 9:6 بعد از ظهر | شنبه شانزدهم دی 1385 •

شعری از پریشادخت شعر آدمیان فروغ

همه ي هستي من آيه تاريكي است

كه تو را در خود تكرار كنان

به سحر گاه شگفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد

...

زندگي شايد

يك خيابان دراز است كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد

زندگي شايد

ريسماني است كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد

زندگي شايد

طفلي است كه از مدرسه بر مي گردد

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 8:31 بعد از ظهر | شنبه شانزدهم دی 1385 •

غم و شادی

غم هم برای خودش لذتی دارد اما نه آنگونه که شادی دارد.و یه چیزی تو همین حرفا
!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 11:18 قبل از ظهر | سه شنبه دوازدهم دی 1385 •

ویژه نامه مرحوم نعیم موسوی

ویژه نامه مرحوم نعیم موسوی در راهست یاری گر  ما باشید

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 10:16 بعد از ظهر | دوشنبه یازدهم دی 1385 •

رفتن دل

دل  من یه روز به دریا زد و رفت

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 10:11 بعد از ظهر | دوشنبه یازدهم دی 1385 •

منتظر

دستانت چون ستارگان اند که در عمق نفس های خورشید به نظاره نشسته است  حالا از ان سال ها سالهای سال میگذرد و من همچنان چشم به در.
!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 5:59 بعد از ظهر | شنبه نهم دی 1385 •

نقطه ای برای شروع

به من بیاموز در اشتیاق تو نباشم 

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 5:54 بعد از ظهر | شنبه نهم دی 1385 •

شناخت فروغ فرخزاد" در رابطه با جامعه ايران

 

 فروغ از پيشتازان تجدد در ايران است، به اين اعتبار كه؛ اگر چه نيما در شعر فارسي صاحب اين مقام است، ولي شعر فروغ با حضور زن دنياي معاصر در آن، با تمامي وجود و فرديت اين زماني خويش، تازگي دارد. به اين اعتبار كه براي اولين بار زن به عنوان زن به شعر راه يافته است.. از اين روست كه مي توان از او نيز، در شمار پيشگامان عرصه تجدد در ايران نام برد.
 

 

از انقلاب مشروطه تا كنون كشور ما عرصه زورآزمايي سنت و مدرنيته با يكديگر بوده است. حاصل اين چالش اما در انقلاب سال  به نفع سنت بود. از آنجا كه روند شكل گيري مدرنيته در ايران هنوز نامعلوم و نامشخص است، غور و بررسي موضوع، چكونگي انديشه بر آن و عملكرد تاكنوني آن همچنان براي جامعه ما موضوع روز است.

 تجدد كالا نيست كه بتوان آن را به آني خريد و صاحب شد. محورهايي از تجدد، از جمله در عرصه سياست، فرهنگ، ادبيات، زن، اقتصاد و دين بحث هايي را براي جامعه ما پيش آورده كه موضوعاتي كليدي در فرارويي جامعه سنتي ايران به مدرنيته است. تجدد را بايد آموخت، فرهنگ آن را كسب كرد، آن را زندگي كرد و در زندگي و رفتار اجتماعي به كار بست. فرديت مايه مشترك تماني اين عرصه هاست. و اينكه فرد و حقوق او را به رسميت بشناسيم.

 فرديت از جمله رسم و رسوم تازه اي بود كه شعر نو، همچون داستان و رمان، در خلق و دريافت هنر به عنوان يك شكل ادبي جديد با خود به همراه آورد.

 موضوع و مسأله زن يكي از مصاديق بارز تجدد و تجددستيزي در ايران است. اگر چه دخالت مذهب در زندگي خصوصي افراد، در جامعه مدرن از بين مي رود، ولي فرهنگ مذهبي مشكلي ست كه سال هاي سال با ماست. اينكه مي توانيم اخلاقي را كه سال ها آموخته  و به كار بسته ايم، به راحتي واگذاريم، خود موضوعي ست قابل بحث.

در بحث از ادبيات نوين ايران، معمولا از هدايت و جمال زاده در داستان نويسي و نيما در شعر، به عنوان آغازگران اين راه نام برده مي شود.

 فروغ فرخ زاد از جمله شاعران ايران است كه آثار او تا كنون از راستاي دغدغه مدرنيته مورد توجه جامعه شناسي ادبيات فارسي قرار نگرفته است. اينكه آثار فروغ تا چه اندازه با مفاهيم مدرنيته همخواني يا مغايرت دارد، و اينكه او تا چه اندازه توانسته است شكل و محتواي مدرن را در آثار خود دروني كند، پرسشي است كه تا كنون براي منتقدان آثار او پيش نيامده است. شايد بررسي آثار او از اين زاويه بتواند كمكي باشد در شناخت بهتر معضل مدرنيته در جامعه شناسي ادبيات فارسي.

 بي آنكه قصد بررسي آثار فروغ را داشته باشم، مي خواهم براي اين پرسش كه چه رفتاري فروغ را از ديگر افراد جامعه و همچنين شاعران همدوره او متمايز مي كند، پاسخي بيابم. آيا اين رفتار مي تواند با ويژگي هاي مدرنيته همخواني داشته باشد؟ شايد بتوان با اين انگيزه، رفتار اجتماعي او را در شعرش نيز جستجو كرد.

 مي دانيم كه زيبايي شناسي مدرن تنها در ذهن زاده نمي شود و به آن محدود نمي ماند. عرصه عيني اين ذهنيت در رفتار اجتماعي مي تواند با توجه به رشد ذهني جامعه و افراد آن، برجسته و يا كمرنگ شود. جامعه سنتي، آنگاه كه به بلوغ نرسيده باشد، رفتار مدرن را جلف، غيراخلاقي و فاسد مي نامد و مي داند. به عبارتي ديگر، زيبايي شناسي مدرن با ذهن اين جامعه ناهمزمان است. انطباق زندگي و شعر فروغ با هم و از اين زاويه با مدرنيسم همخواني دارد. رفتار و عمل اجتماعي فروغ در شعرش نيز نمايان است.

 به اعتباري مي توان گفت، فروغ از پيشتازان تجدد در ايران است، به اين اعتبار كه؛ اگر چه نيما در شعر فارسي صاحب اين مقام است، ولي شعر فروغ با حضور زن دنياي معاصر در آن، با تمامي وجود و فرديت اين زماني خويش، تازگي دارد. به اين اعتبار كه براي اولين بار زن به عنوان زن به شعر راه يافته است.. از اين روست كه مي توان از او نيز، در شمار پيشگامان عرصه تجدد در ايران نام برد. آنچه به نوآوري هاي شعر مربوط مي شود، گام نخست را نيما برداشته بود، فروغ اما در تحول آن كوشيد. او خود را در شعر خويش به جامعه مردسالار ايران تحميل كرد. فروغ آن چيزي را مي ديد كه مردان نمي ديدند، جامعه نمي ديد و اصلا از نظر فكري با آن فاصله داشت.

 جهان فروغ، بر خلاف شاعران زن پيش از او، شفاف و بري از رمز و رازهاي آسماني ست. در انطباق با جهان طبيعي ست كه شعر او را كفر نيز مي دانند. به زمين كشاندن خدا از آسمان گام نخست مدرنيته است. در اين زمان است كه همه بخش هاي جهان انسان به نقد كشيده مي شود. از شناخت خود است كه به شناخت جامعه مي رسيم. انسان دوران مدرن بي رمز و راز است، در هاله اي از تقدس به سر نمي برد. او خود را، درون خود را، نيز عريان مي كند. او هيچ قداست الهي براي كسي قايل نيست. از اين روست كه؛ شعر فروغ در آسمان ها سير نمي كند، به طلسم سنت گرفتار نيست. اين نيز گفتني ست؛ روشنفكر ايراني هيچگاه فرصت نيافت با قديسان الهي درگير شود، آن طور كه غرب درگير شد.

 تجدد همزاد خودشناسي است. فروغ متجدد گام در شناخت خويش برداشته بود. او مي خواست خود را، آنچه و آنطور كه هست، بشناسد، نه از ديد فرهنگ مردسالار قرون حاكم بر ايران، ونه از چشم اخلاق حاكم. او مي خواست تجربه تاريخ ايران را به ذهن و زبان خود، با فكري جديد و ابزاري نو، بازيابد. او نمي خواست بازخوان صرف و غير شكاك گذشته قومي خويش باشد. او سوداي ديگر شدن و ديگر بودن را داشت و در اين راه گام برداشت.

فروغ آن فرديتي است كه مي خواهدمحور تفكر سياسي و قانوني باشد، مي خواهد حقوق طبيعي و تفكيك ناپذير خود را اعلام دارد، مي خواهد از فرد خويش روايت تازه اي ارايه دهد. او هستي خويش را با انديشيدنش، با شعرش اعلام مي دارد.

 فروغ شاعر شهرنشين است، شهري كه به دنياي نو و عصر تجدد تعلق دارد. شاعران پيش از او به طبيعت پناه مي بردند و در عالم خيال، ذهن خويش را پرواز مي دادند. فروغ اما به زمين بازگشت، از دامن طبيعت قدم به شهر گذاشت، كلمات كهنه شعر را به تاريخ ادبيات سپرد، واژه هاي نو برگزيد و شعر ايران را لباسي نو پوشاند.

 همان گونه كه هر متن تاريخي در نهايت خويش يك اثر ادبي هم هست، اثر ادبي نيز خود در اصل تاريخ است، آيينه اي از تاريخ كه مي توان خود را در آن بازيافت و بررسيد. از اين رو آثار فروغ تاريخ معاصر انسان ايراني نيز هست، اثري كه مي توانيم خود را در آن ببينيم. من قصد بررسي اشعار فروغ را ندارم، ولي مي بينم كه، منتقدين فروغ، بيشتر رفتارهاي اجتماعي او را، جدا از شعرش، آنهم به ظاهر از سكوي دنياي مدرن ولي در واقع با عينك سنت بر چشم، بر مي رسند، و در اين بررسي، بيشتر در پي توهمات هستند تا واقعيات. مي خواهند ذهن ساده پندار خويش را تغذيه كنند.

 از مشروطيت تا كنون ما فقط مدرنيته را بر زبان رانده ايم و در عرصه هايي ناقص به كار بسته ايم، ولي هنوز به فكر و انديشه آن مجهز نشده ايم. محتواي فكر و فرهنگ ما هنوز در سنت سير مي كند. در حوزه انديشه ما قادر نشده ايم به گسست قطعي فكر و عمل از سنت دست يابيم. از اين زاويه است كه مي توان به جرأت گفت، جامعه ما تا كنون نه فروغ را شناخته و نه شعرش را، زيرا به شرايط و عوامل لازم شناخت مسلح نيست، از او اسطوره مي سازد، پس آنگاه در پندارهاي واهي خويش مي كوشد اين اسطوره را بشناسد. حاصل اين عمل چيزي جز دامن زدن به ابهام گرايي نيست.

 در دنياي سراسر تضاد انسان ايراني طبيعي ست، فروغ همچنان گمنام بماند. تا واقعيت اين دنيا براي ما آشكار نشود، تا به كشف واقعي آن موفق نشويم، همچنان از فروغ خواهيم نوشت، زندگي مجهول او را مبهم تر و چهره او را در پس چهره خويش پنهان تر خواهيم كرد.

 ما شيفته چهره مغشوشيم. شاهكار انسان ايراني مغشوش كردن تاريخ است. ما از فروغ آن را مي نويسيم، آن را مي گوئيم، آن را به خاطر مي آوريم، آن را گرامي مي داريم، كه به آن محتاجيم. در احتياجات و روزمرگي هاي ماست كه فروغ بيان مي شود. و اين چهره اي ست غير واقعي از فروغ، و در اصل، حكايت به روزمرگي زندگي كردن انسان ايراني. ما نمي خواهيم، و شايد بهتر است گفته شود، نمي توانيم فروغ واقعي را بشناسيم، همچنانكه هدايت و حافظ و سعدي را. در غبار زندگي آنهاست كه ما زندگي خود را مي يابيم. و ما اين غبار را دوست داريم. اين غبار با جامعه سنتي ما همخوان است. غبارزدايي از چهره آنان، همانا كشف من ايراني  و هويت اوست در تاريخ.

 شعر فروغ چهره پنهان ما را نيز در خود دارد، نيمه تاريك ما در آيينه زمان، نيمه اي كه خوش داريم همچنان در تاريكي بماند، كه اين در "خميره ماست كه چهره هايي پنهان يا پنهانكار بمانيم" ما هيچگاه نخواستيم بر پرسشهاي فروغ بينديشيم و به آنها پاسخ گوئيم، زيرا سئوالهاي او از زندگي، گره هاي وجود هر انسان ايراني ست، گره هاي تاريخ ماست، گره هاي فرهنگ ماست. ما نمي خواهيم به اين گره ها فكر كنيم. توان تاريخي آن را هم نداريم. سالهاست كه داريم حرفهايي كليشه اي را در مورد فروغ، در لباسها و فرمهاي گوناگون تكرار مي كنيم.

 برخلاف روشنفكر ايراني كه خود را هميشه ناجي مي دانست، كه اين خود خلاف سنت روشنفكري ست، فروغ هيچگاه در اين نقش ظاهر نشد. او هيچ رسالتي، جز شعر، براي خود قائل نبود. فروغ از پيشگامان عرصه روشنفكري ايران است كه در رفتار خويش، همچون هدايت، نقش پيامبري را در جامعه پس زد و به كناري گذاشت. اگر او را در اين زمينه مثلا با آل احمد مقايسه كنيم؛ آل احمد مي خواهد ناجي باشد، رسول بماند، ولي در فروغ چنين چيزي ديده نمي شود.

 فروغ محبوب همگان نبود، زبان گزنده اي داشت كه همه را از خود مي رماند، رك گو و بي شيله پيله بود. چاپلوس و پنهانكار نبود. بر خلاف سنت فرهنگي ما كه نويسده بايد در دسترس نباشد، او شاعري در دسترس بود و از اين طريق از شخصيت نويسنده تقدس زدايي كرد. فروغ از نوادر روشنفكران ايراني است كه در حوزه عمل اجتماعي خود توانست گامي جلوتر بردارد و از محتواي سنتي فكر و عمل روشنفكر ايراني فاصله بگيرد. رفتارهاي اجتماعي فروغ ارزش هايي مدرن دارند. جهان شعر فروغ گرفتار روزمرگي نيست. در كانون اشعار او مسائل فردي و هستي شناختي و روزمره به هم گره مي خورند تا او -هنرمند- بتواند براي هستي پررنجش خود معنايي بيابد. از اين طريق است كه او به هستي در جهان امروز معنا مي بخشد.

 يكي از بارزترين ويژگي هاي فروغ آن است كه به هيچ كس و هيچ چيز باج نمي دهد. از كسي هم باج نمي طلبد. او نه مريد كسي است و نه مي خواهد مراد كسي باشد. پس هيچ مسلك و مشربي هم چهره خويش و شعر خود را پنهان نمي كند. در مواجهه با اخلاق حاكم بر جامعه، و همچنين در برخورد با خوانندگان آثارش سخت بي پرده است. براي بيان آنچه در ذهن دارد، جهان فرم و دنياي واژه ها را آنطور كه خود مي خواهد در اختيار گرفته و در اين راه آثار ماندگار و خلاقي آفريده است كه در ادبيات فارسي ماندگار خواهند ماند.

 يكي ديگر از ويژگي فروغ فرار از آه و ناله و احساساتي گري هاي روزمره در شعر است. او عاشقانه هايي ساخت بي همتا در شعر ايران، احساس هاي نابي مملو از جوشش شعري. جسم و جان او پرسشند در شعر، و اين پرسش پيش از آن كه من مخاطبش باشم، خود اوست. او مي جويد و مي كاود و كشف مي كند. او لالايي نمي گويد، بر مغز و فكر بيمار ما مي كوبد، حقارت هاي ما را در برابر ما آيينه مي مي كند.

 روزمرگي نويسان جسم فروغ را از جان او جدا مي كنند و با ذهني عقب مانده، آه و ناله و گناه و خطا در آن مي جويند. فروغ باري سنگين را در شناخت تن، در شعر عاشقانه ايران بر دوش كشيد. به همان نسبت كه او در اين كار موفق بود، منتقدين او ناموفقند. ذهن هاي عقب مانده، "تن"ي ديگر را در شعر فروغ عمده مي كنند، تني كه پرورده ذهن در بند خودشان است. شعر فروغ، شعر دفاع از جسم و جان است، "احترام به جسم و ستايش تن است". فروغ انسان مدرني بود كه در شعر خويش توانايي جسم و جان را كشف كرد. جنسيت، آن گونه كه او بر آن مي انديشيد، خلاف ذهن بيمار جامعه و اخلاق حاكم بر آن بود. او جسم را بر خلاف فرهنگ حاكم نه خوار و ذليل، بل عزيز و گرامي كشف مي كند. فعل جنسي براي او نه هرزه گويي و هرزه نويسي، بل سراسر زندگي ست. او بيزار از جسم خويش نيست، به آن مي بالد، آن را شكوفاتر مي خواهد، و انسان را به انديشه بر آن وامي دارد. جاي تأسف است كه؛ فكر سالم او در برابر فكر ناسالم جامعه هنوز هم به مقابله، قد برافراشته است. "فروغ فرخ زاد به كشف تن بر مي خيزد و صاحب جسم خود مي شود". و از تن و جسم خويش است كه به تن و جسم جامعه مي رسد.

 فروغ در شعر خود به چالشي بزرگ بر عليه مناسبات اجتماعي جنسيت گرا برخاست. تجربه عملي او و ريزه كاري هايي كه او در اين چالش اجتماعي شناخت، در زندگي و شعر او بازتاب روشني دارند. فروغ بي آنكه ادعاي مبارزات آزادي خواهانه و برابرطلبانه داشته باشد، مبارز و منتقدي آزادي خواه بود و اگر در اين عرصه و در اين راه، خشم جامعه مردسالار را برانگيخت، مورد سانسور قرار گرفت و يا اثرش مورد بي مهري و سكوت فرهنگ جنسيت گرا قرار گرفت، امري ست طبيعي. او انسان خودبنيادي بود كه به خودآگاهي زنانه رسيده بود. فروغ با شناخت از شيوه ها و رفتار مردسالار حاكم، در مواجهه با آن احساس ضعف نكرد، در اذهان پرسش هايي را برانگيخت كه حقيقت موجود را به زير سئوال كشاند.

 در شعر فروغ، يعني شعري كه فرهنگ جديدي با خود داشت، كلمات نيز عصيانگرند، واژه هاي سالها سركوب شده تاريخ سر به شورش برداشته اند و به فرهنگ شعر ايران هجوم آورده اند. و اين كلمات هستند كه هنوز هم جامعه آنها را طرد مي كند، فرهنگ غالب ديني و جامعه دين سالار آن را بر نمي تابد. انديشه بر جسم هنوز هم در فرهنگ ما تابوست.

 فرهنگ ايراني انسان را تكه تكه بيشتر خوش دارد؛ در اين فرهنگ پايين تنه منفور است، سر مقدس است، اگر چه تهي از انديشه باشد. در اين فرهنگ مي توان سري به ظاهر مدرن داشت ولي نبايد مدرنيته را به تن گسترش داد. و اينجاست كه شعر فروغ ما را، همه آنان را كه مي خواهند نقش روشنفكر را در جامعه بازي كنند، رسوا مي كند. در اين رابطه است كه حضور فروغ به معضل اساسي ما مردان ايراني بدل شده است.

 فرهنگ ما زن بي چهره مي خواهد، زني فاقد جنسيت. برخورد روشنفكر ايراني با فروغ نشان داد كه او نيز چون پاسداران سنت، عاشق زن بي هويت است. از آنجا كه درك ذهنيت فروغ براي ما مشكل بود، زندگي و شعر او نيز براي ما مشكل آفريد.

 اينكه توده مردم با شعر فروغ مشكل داشته و يا دارند و يا خير، امري ثانوي است. مهم اين است كه روشنفكر ايراني با فروغ مشكل دارد. در اين عرصه حتا شاعراني كه شعر نو مي سرودند، در كج فهمي هاي خويش، او را محكوم مي كردند. "از چند استثنا كه بگدريم، معاصران فروغبا داوري هايشان... به روشني نشان داده اند كه از رابطه با ذهنيت مدرن فروغ عاجز بوده و هستند". يكي شعرهايش را "شعرهايي رختخوابي" مي نامد، ديگري "بوي فرنگي و غرب زدگي" از آن به مشامش مي رسد. كسي ديگر آزاد زيستن او را چيزي مي خواند كه "بي بند و باري بيشتر به آن مي برازد". و آن ديگر شعر "ديوارهاي مرز" او را "از همان حرفهاست" ارزشگذاري مي كند. كسي هم در پي انتشار "تولدي ديگر" كشف مي كند كه فروغ "از شر پايين تنه دارد خلاص مي شود و اين خبر خوشي است" و اين اظهار نظرها را مي توان به تمام جامعه بسط داد، كه هيچ يك از آنها نمي تواند نظري شخصي باشد.

 انسان ايراني درك نمي كرد كه فروغ در راه شناخت خويش، پيش از آنكه جامعه فاسد و عقب مانده ايران را نقد كند، بي رحمانه به نقد خويش پرداخته است. "روشنفكران"ي كه خود غرق در دود و دم و خمر و شرب و زن بودند، از فروغ "ولگرد" سخن مي گفتند.

 شاعران ما، و به طور كلي، انسان ايراني، شعر نو را مي پذيرد، ولي از آنجا كه فرهنگ و دانش لازم را در گام برداشتن به سوي مدرنيته ندارد، طبيعي ست كه در عرصه هايي به مدرنيته بتازد. در اين رابطه است كه تن زن به طور كلي، و در رابطه با فروغ فرخ زاد، پايين تنه او به معضل اجتماعي ما بدل شده است و ما سالهاست نتوانسته ايم، مشكل خود را با تن فروغ حل كنيم. خوش تر آن داريم كه مولانايي پيدا شود، در پست و زشت شمردن، و دنائت عشق دنيوي، خر را همآغوش زن در شعر گرداند (كه خر شايد شايسته زن است؟) تا ما از تصويرهاي شعري او كيف كنيم. ولي خوش نداريم، احساس واقعي و بدون نقاب را در شعر ببينيم. زن را دوست داريم، بي آنكه بپذيريم، او مالك تن خويش است، همچنانكه مرد ايراني تن خود را صاحب است.

 انسان ايراني هنوز هم با عينك سنت، تن زن را شر مي داند و شيطاني و سمبل گناه. ما فكر مي كنيم، عمل جنسي كاري ست شيطاني كه اگر از آن نخواهيم بگذريم، بايد در خفا انجام پذيرد. دلبر خيالي بيشتر به دلمان مي نشيند تا معشوق واقعي. از شاهد پسر سعدي لذت مي بريم، ولي از احساسات فروغ عرق شرم بر تن جامعه مي نشيند. نمي خواهيم بپذيريم كه فروغ شاعر كوه و دشت و بيابان نيست، او در شهر زندگي مي كند و شهرنشيني فرهنگ خود را دارد، فرهنگي برآمده از جامعه مدرن، جامعه اي كه فكر مدرن هم مي خواهد، كه ما نداريم و فروغ داشت.

 بيهوده نيست كه "اداهاي فروغ در آوردن" و "فروغ بازي" در جامعه ما به فحش و توهين نزديك تر است تا احترام.

يكي ديگر از پديده هاي جامعه سنتي اسطوره سازي ست. اسطوره ساختن ريشه در ناآگاهي دارد. انسان ناآگاه آرزوها، اميال، و به طور كلي دنياي خويش را، در حرف، سخن و رفتار كسي كه ديگرگونه است، باز مي شناسد. او را بزرگ مي كند، رهبر مي گرداند، به دنبالش راه مي افتد تا پيروش باشد، از اميدهاي خويش لباس بر تنش مي كند، خيال هاي خود را در او باز مي تاباند، و نتيجه آنكه، بنده آن مي شود كه خود آفريده است. هر اندازه كه عمر اسطوره اي قدمت بيشتري داشته باشد، شناخت او نيز مشكلتر است. اسطوره ها هر روز شاخ و بال و شكلي جديد به خود مي گيرند. تضعيف اسطوره با شناخت او در ارتباط است. هر اندازه دايره شناخت انسان گسترش يابد، دامنه اسطوره سازي او محدودتر مي شود. به طور كلي، انسان سنتي بي اسطوره نمي تواند زندگي كند.

 در جامعه سنتي چه بسا شخصيت هاي واقعي و يا آثاري هنري و ادبي يافت مي شوند كه در شرايط خاصي به اسطوره بدل شده اند. طبيعي ست كه اين اسطوره، ديگر آن شخص و يا شيء واقعا موجود نيست، به چيز ديگري بدل شده است كه شناخت واقعي آن، هر روز كه بگذرد، مشكلتر مي شود.

 در جامعه ما، از آنجا كه هنوز با گامهاي سنت قدم بر مي داريم، بسياري از آثار ادبي و نويسندگانشان به اسطوره بدل شده اند. جامعه سالهاست، فكر مي كند، آنها را شناخته است، ولي در واقع در بي خبري خويش است كه همچنان گام در ناشناخته ها بر مي دارد. پرداختن به اسطوره هاي تاريخي هدف من در اين نوشته نيست، تنها مي خواهم نمونه اي از اسطوره هاي معاصر را نشان دهم. فروغ فرخ زاد، شاعر معاصر ايران كه از تولدش كمتر از هفتاد سال و از مرگش كمتر از چهل سال مي گذرد، و در شمار مهمترين شاعران معاصر ايران است، در جامعه ما به اسطوره  بدل شده است و ما از شناخت آن عاجزيم.

 جهان آفريده شده در آثار فروغ، بازنگري و بازسازي ساده ترين جلوه هايي از واقعيت زندگي ماست كه در هزارتوي ذهن متناقص ما به راز و رمز بدل شده، و ذهن تك خطي و يكبعدي ما از آن معما ساخته است و در "واقع گرايي" خويش مي خواهد جهان شاعر را تفسير كند. ذهن منحط ما در ساده پنداري هاي خود، به عادت معمول، مي خواهد ذهن هنرمند را، كه در اينجا فروغ باشد، غلام حلقه به گوش و دست آموز ذهن خود كند.

 جامعه بيمار ما برخوردهاي بيمارگونه اي نيز با پديده ها دارد. شناخت ما از فروغ نيز در همين راستا قابل بررسي است. ما به آن چيزي از فروغ افتخار مي كنيم كه نمي دانيم چيست. مي پذيريم كه، فروغ در فرهنگ سراسر مردانه ما به عنوان يك زن حضور خويش را با شعر خود اعلام داشت، ولي زن بودن او را، جنسيت او را، احساس او را، "مردانه" سانسور مي كنيم و به شاهكاري كه آفريده ايم، افتخار. مي پذيريم كه، فروغ شعر فارسي را از بختك يك جنسي رهانيد، عرصه شعر فارسي را بر روي واژه هايي كه تا آن زمان اجازه ورود به حريم شعر فارسي نداشتند، گشود و به آن واژه ها جاني تازه داد. ولي در عمل همين واژه ها و همين احساس جنسي را، همگام با حاكمان حكومت مذهبي در ايران، سانسور مي كنيم.

  رژيم حاكم بر ايران به اعتبار همين واژه ها فروغ را فاحشه مي داند و ما در عمل، با سانسور همين واژه ها از شعر فروغ حرف آنان را تأييد مي كنيم. وقتي كه ديوان او با حذف بيست شعر در داخل كشور و حذف چهار شعر در خارج از كشور منتشر مي شود، چه كسي مقصر است! چه معنايي مي توان در پس عمل سانسور شعر فروغ پيدا كرد، آنگاه كه مي بينيم سانسور چيان نه رژيم مذهبي حاكم، بلكه انتشارات مرواريد در ايران، انتشارات نويد در آلمان، محمد علي سپانلو، مرتضي كاخي، كاميار عابدي، كاظم سادات اشكوري، سيروس طاهباز و ....هستند. اشعار حذف شده، همه آنهايي هستند كه اعتبار فروغ و شعر او در ادبيات فارسي هستند. فروغ نقطه چين شده، فروغ حذف شده، بي هيچ بهانه اي، سند رسوايي ماست كه در اين راه در كنار جمهوري اسلامي مانده ايم و رفتار زشت آن را تكرار كرده ايم.

 جامعه سنتي همانطور كه گفته شد، انسان را تكه تكه و مغشوش مي پسندد. آثار ادبي و هنري نيز در چنين جوامعي يا از سوي رژيم سانسور در سانسور مي شوند-كه ذات هر رژيم تماميت خواه و مذهبي است- و يا از سوي جامعه. با گذشت چند سال و با مرگ هر هنرمندي آثار او نيز به مرور ديگرگونه مي شوند. هر حكومتي بخش هايي از آن را حذف مي كند. بخش هايي را نيز جامعه حذف مي كند و در نتيجه آنچه مي ماند، با اصل خويش تفاوت فاحش دارد. آثار هدايت و فروغ نمونه هايي گويا در اين مورد هستند. از ادبيات كلاسيك ايران نيز براي نمونه مي توان از كليات عبيد نام برد. جامعه عقب مانده آثار ادبي و هنري را ابتدا سانسور در سانسور كرده، نقطه  چين مي كند تا پس از گذشت سالها، با گام گذاشتن در تجدد، با رنج و مشقت فراوان نقطه چين ها را كشف كند. بر خلاف اين رفتار، در جامعه مدرن ابتدا همه آثار يك هنرمند را جمع آوري مي كنند، مجموعه آثار و نوشته هاي او را منتشر مي كنند، و آنگاه به بررسي آثار، آرا و رفتار او مي پردازند. اين بررسي نه بر حدس و گمان متكي است و نه اما و اگر.

 در ايران امروز، با توجه به آثاري كه از فروغ فرخ زاد تا كنون به چاپ رسيده است، و با توجه به ارزيابي هايي كه در باره او شده است، فروغ به موجود غيرقابل شناختي تبديل شده كه هر كسي بخواهد او را بشناسد، گيج خواهد شد و به اشتباه دچار. در اين شكي نيست كه فروغ به عنوان فردي كه در جامعه سنتي ايران رشد كرده بود، به حتم بارهاي منفي رفتارهاي سنتي را نيز مقداري با خود داشته است، ولي در محيط موجود تشخيص جنبه هاي مثبت و منفي آثار و رفتار اجتماعي فروغ مشكل است.

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 12:25 بعد از ظهر | شنبه نهم دی 1385 •

فروغ نادره شعر ایران

 

پيرمرگي چيست ؟

پير مرگي در بعضي از شاعران با همه شتاب زمان معنايي نداشته و ندارد . وقتي به پشت سر نگاه مي كني ، قرني يا قرن ها گذشته است . و نوه ها و نبيره هاي بشري ، شعري را زمزمه مي كنند كه انگار همين ديروز از زبان جواني به نام خيام ، به نام حافظ ، مولانا ، بنام حماسه سراي بزرگ فردوسي و صداي نيما ، كاشف كبير است و بدنبال آن صداي پري مردانه ي احمد شاملو و صداي ني لبك دختر  درياها ، فروغ فرخزاد به گوش مي رسد .

 

بعد از جوانمرگي فروغ و گذشت چند دهه از شعر نيماست تنها صداست كه مي ماند صداي جاودانه زني كه به زنانگي خود ايمان داشت . در دوره اي كه زن ابزاري بيش ديده نمي شد ، در دوره اي كه همه ي صداها و قدرت ها مردانه بود ، عشق هم مردانه بود . در شعر خسته :

 

اي زن كه دلي پر از صفا داري

از مرد وفا مجو ، مجو هرگز

او معني عشق نمي داند

راز دل خود به او مگو هرگز .

 

او با تولدي ديگر وارد دنياي فلسفي تر و بلحاظ شعري قدرتمند تر مي شود و راز ماندگاريش را به گوش جهانيان مي رساند:

به افتاب سلامي دوباره خواهم كرد

به جويبار كه در من جاري بود

به ابرها كه فكر هاي طويلم بودند

به رشد دردناك سپيدار هاي باغ كه با من

از فصل هاي خشك گذر مي كردند

به دسته هاي كلاغان

كه عطر مزرعه هاي شبانه را

براي من به هديه مي آورند .

 

ابتدا فروغ با سه دفتر ( اسير ، ديوار و عصيان ) آشعار سطحي را پشت سر گذاشت . اشعاري صميمي ، بي پرده و سماجت گونه از عشق ، رنج ، گناه ، و لذت . كه با فرو رفتن در شعر تولدي ديگر به اوج قدرت رسيد . فروغ هيچ گاه حس واقعي و جزيي شعرش را فداي لفاظي و تزيين كلمه و در نهايت فرم محض نكرد ، گرچه به اعتقاد نگارنده ، فرم در اشعار ديگرش ، پا به پاي قدرت تصوير ، توصيف ، تخيل و صورت ديگر شعر پيش رفت .

 

در سرودن عشق ماهرتين شاعر زن فروغ است . او توانسته است در جوان ترين نسل امروز ، روح جاودانه ش را به مخاطب شعر دوست و شاعر امروز همراه كند . فروغ با جسارت شگرف و در خود تحسين اندامش را وارد واژه ها ي بكر كي كند و جستجو گرانه هر لحظه ، خود را از پا در مي آورد و براي كشتن خويش ، به ادامه ي كسي ذر اوست ، زندگي مي كند . ( زندگي نو ) فروغ به جهاني مي رسد كه اگر نباشد گرسنه و ناقص است . او تن برهنه مي كند تا به خوشه هاي نارس گندم شير برساند . او سرشار از بخشش است . مدار انديشه ي هنرمند هيچ گاه متوقف نمي ماند:

چرا توقف كنم ؟

من خوشه هاي نارس گندم را

به زير پستان مي گيرم

و شير مي دهم.

گندم نارس "سمبل گرسنگي " است. تصوير پر قدرت مادر جهان و زمين . پيوند انسان و طبيعت. انسان براي انسان.

 

باور من در فوت و فن شعري فروغ نيست. بلكه به هستي فروغ فرخزاد ايمان دارم.بي گمان او بي هيچ بزرگ نمايي ، فقط چكه اي از شيرش روي كاغذ چكيده است تا سنبله ي گندم شعر بي خوشه نماند. او پيوستن و اتحاد اعتقاد دارد و زوال اشياء را در برابر صنعت مدرن مي بيند. با همين پيش بيني هاست كه به مدرنيسم پيوند مي خورد و يك تنه به نجات مي آيد :

به اصل خورشيد

و ريختن به شعور نو

طبيعي است

كه آسياب هاي بادي مي پوسند

چرا توقف كنم؟

 

من خوشه هاي گندم نارس را

به زير پستان مي گيرم

و شير مي دهم.

 

از زيبايي آن بزرگ شاعر لذت مي بريم و مي دانيم تنها نيستيم. فروغ به جادوگري مي ماند كه از كار خويش خرسند است :" انسان به نيروي شعر از واقعه بع خيال ، از ممكن به محال مي رود . در آن جا سر مست مي شود و اين سرمستي او را دگرگون مي سازد. پس با حال تازه اي به عالم واقع و حوزه ي ممكنات باز مي گردد ..." باور مي كنيم كه فروغ پشت پنجره اي در سكوت نشسته و منتظر است كسي به آفتاب معرفيش كند .

 

آفتاب ، اين زن فدا شده ي شعر را مي شناسد ، كسي كه همگام با زندگي شاعرانه اش ، قرار دادهاي اجتماعي را پس زد و زنجير از پاي افكند. او به دنبال خوشبختي نبود . او صميمي ، معصوم  و خوشبخت بود . فروغ يكي يكي پرده هاي عنكبوتي دست ساز تحجر را پس زد و جلوتر از زمان عقب مانده ي كنوني ما جلوتر از مردان روشنفكر شاعر هنوز سنتي ، چندين گام تاريخي فراتر رفت . قضاوت اكنون ما دربارهي زندگي ، رفتار و به طور كل هنرش يكسان است. او صادق و صميمي در شعر فرو رفت. زني كه دنيا را متوجه خويش كرد. در كنار دستش باغ همه ي اشياء ، باغ همه ي صداها و نور ها ، سمبل ها و اسطوره ها. امروز بعضي از شاعران درمانده كه با طرح و توطئه ، جمله سازي مي كنند ، با فروغ فاصله اي عميق دارند . كاش او مي دانست پير مرگي در زمان ما بيشترين كشته را داده است . چقدر غريبند آناني كه خود را نمي شناسند. از اين شاعران مي گذريم و با طرح سوالي به پايان مقاله نزديك مي شويم :

قدرت در شعر چيست ؟ و قدرتمند كيست ؟

در هر زمينه اي مي توان اين پرسش را مطرح كرد . از ساختن يك قطعه موسيقي تا بناي شهري و نهايتا" سياست كه اساس و مبنايش قدرت و قدرتمندي است . به نظر نگارنده ، معني قدرت در هر زمينه اي يكسان نيست . مثلا اگر بين شاعر و سياستمدار مقايسه اي صورت بگيرد ، فرقي اساسي در اين دو ، اين است كه سياست با سادگي و خود بودن واقعي فرد در تضاد است و نهايتا" منجر به سقوط و شكست فردي مي شود. اما در شعر سادگي و خود بودن شاعرانه در سطح عام آن ، توانايي و قدرت و هوشمندي شاعر را مي رساند . در اين مورد فروغ به گفته ي نيما اشاره دارد : " نيما معتقد بود شعر يك قدرت است . يك قدرت حسي و ادراكي كه  توسط  آن معاني و صور گوناگون در بروز خود قوت پيدا مي كنند . شعر عبارت است از واحد هاي احساسات و امروز با مسائل اجتماعي و اخلاقي و فلسفي و علمي ارتباط  دارد."

 

فروغ شعر گفتار را چه ذهني و چه عيني مي شناخته است و در سطر هايي گاه كوتاه ( دو كلمه ) و گاه طولاني تر به لحاظ فرم به كار برده است. بسيار شگفت انگيز است كه با محتواي درون بخشي و برون بخشي يك تصوير ، به ساختي پر قدرت در يك سطر دست پيدا مي كند و با شكوه از كنار زندگي روزمره ي ما چيزي را مي قاپد و به درستي با اندوه ژرفش نسبت به اجتماع ، آن را به ما مي بخشد.

همه ي هستي من آيه تاريكي است

كه تو را در خود تكرار كنان

به سحر گاه شگفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد

...

زندگي شايد

يك خيابان دراز است كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد

زندگي شايد

ريسماني است كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد

زندگي شايد

طفلي است كه از مدرسه بر مي گردد

 

با نظر رضا براهني كه مي گويد : اين شعر سادگي مطلق است مخالفم. زيرا اين شعر يكي از برجسته ترين شعر هاي فروغ است كه بي شك فلسفه ، عرفان ، شك ، با بعدي روانشناختي ، گاهي بسوي ياس و گاهي اميد . تولد و مرگ ، اعتراض به اجتماع و صبيعت و جاودانگي نوع بشر . هرگز نمي توان چنين شعري را در سادگي مطلق سرود . شايد بنده معني شادگي را نمي دانم :

و بدينسان است

كه كسي مي ميرد

و كسي مي ماند

بايد بگويم در مورد معرفي شخصيت فروغ در كتاب طلا در مس ، كمي بي انصافي شده است . آيا بهتر نيست تجديد نظري نسبت به صفحات كتاب بشود . چرا كه فروغ " مرد دورويي نبود " زني شاعر ، هنرمند متعهد به شعر و تنها شاعري است كه در زندگي مادي و معنويش شاعرانه زيست . او قبل از آن كه باد ما را با خودش ببرد،دست هايش را در باغچه مي كارد و به پيوستن پرستو ها اعقتاد دارد :

دست هايم را در باغچه مي كارم

سبز خواهم شد ، مي دانم ، مي دانم ، مي دانم

و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم

تخم خواهند گذاشت

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 12:22 بعد از ظهر | شنبه نهم دی 1385 •

ستاره

من ستاره ای هستم                                                                 

که در کهکشان چشم هايت                       

روشن شده ام   و                                  

در مدار نگاهت

                   می رقصم

با ترانه ای که تو گريه می کنی

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 6:28 بعد از ظهر | جمعه هشتم دی 1385 •

احمد شاملو ابر شاعر ایران

به مناسبت هشتادو یکیمین سال‌روز تولد احمد شاملو 

یاد احمد شاملو به هر بهانه‌ای که باشد، همیشه فرصتی‌است برای تعمق در همه‌ی جوانب شعر. این روزها که آشوب و بی‌نظمی در همه‌ی جهان بالاگرفته‌است، شعر او بیش از همیشه آن پرتو نور است که ما را در ظلمات راه‌می‌برد. به يادمان می‌آورد که کلام شاعرانه نقشی در جامعه دارد که باید به بار بنشیند، به‌خصوص آن‌گاه که کلام حقیقی  در  آزمندی فریبنده و تهی خفه شده است. گاندی گفت: شعر مقاومت منفی بی پایانی است. با این سخن، او شعر را یک بار و برای همیشه در متن زندگی اجتماعی جای‌داد و برخلاف افلاطون (در کتاب جمهور) درها را به روی شاعر باز کرد و با خوش‌رویی به شاعر امکان‌های شرکت در زمینه‌ی سیاسی را نشان داد.

این عبارت گاندی اتفاقی نیست که بر پایه‌ی شهودی است که جوهره‌ی حقیقی شعر است. شهودی که فراتر از منطق، به درستی راه می‌يابد.

اگر شعر می‌تواند به اسلحه‌ای برای نبرد بدل شود نخست به خاطر حقیقت آن است. حقیقتی که حقایق دیگر را در بر می‌گيرد،کسی که آن را به غایت می رساند یا از آن خود می‌کند را وادار می‌کند تا خود به قلعه‌ای برای دفاع از حقیقت بدل گردد که رشوه‌پذیر نیست. از اين رو، گاندی افزود که شعر «فرم پایان ناپذیری است از امتناع، چراکه در جامعه و جهان، همگان خواسته‌اند که اشیا و دروغ  را به زور بر ما تحمیل کنند... شعر در برابر جبر تاریخ قد علم می‌کند، علیه استثمار مغزها توسط ایدئولوژی‌ها، علیه جمود مذهبی، و علیه تمامی تعصب‌ها... »  این صلابت که مشخصه‌ی‌‌ شعر است پله‌ی نخستين و محکم مبارزه‌ است.

شعر ساده است، دست ودلباز است، گشاده و ژرف است. قلعه‌ی بازی‌است برای همه‌ آنان که حاضرند راه سخت‌گیرترین وفاداری‌ها را دنبال کنند. جریانی مخفی است از زلال آب‌های نيالوده‌ی نخستین. آن‌که در شعر زندگی می‌کند در حریمی از خلوص شکست‌ناپذیر می‌زيد. جایی که همه چیز شفافیتی است با استعدادی برای شناسایی و از این رو برای برادری. آب‌های شعر بیرونی نیستند، چنين‌است که تکثر آن‌ها را گل‌آلود نمی‌کند. آب‌های شعر در درون شاعر جاری‌اند و آن‌چه بازمی‌تابانند از باطن اشيا سخن می‌گوید و آن‌ها را به آغاز می‌پیوندد.

تمامی شاعران می‌دانند که حکايت جز این نيست: ظهور لحظه‌ی نخستین و عمل. و نيز می‌دانند که این واژه کاری متعالی می‌کند، حتی می‌توانم بگویم کاری خدايی که در دفع شیاطین از اخلاق، به کار می‌آيد. در برابر نقض عدالت می‌ایستد با خشونت پيکار می‌کند، جان‌پناهی است برای اومانیسم و محملی‌است برای صلح و آشتی و غم‌خوارگی و با تقدیس دوباره‌ی هستی در برابر جدایی از مقدسات می ایستد. عالم شعر از منطق و از هنرمندان عاری است: فضایی است که بیانی چون تعریف نوالیس در آن مجاز است: شعر حقیقت مطلق است.

جایی که آن واژه‌ی مقدس درخشان از کائنات موسیقی بیرون می‌آید: همه چیز هارمونی است. – واژه‌ی يونانی ‌mousike را به هارمونی و تناسب نيز، بر می‌توان گرداند– سال‌ها پیش، نوشتم : حيات آدمی به درج نقطه‌ای در تاریخ محدود نمی‌شود، در آن بردگی که ماتریالیزم از آن سخن می‌گويد، محصور نيست، هنوز ابعاد ديگری نيز مانده‌اند، کثرت سطوح زمان‌ها و فضاها، شناخته و ناشناخته و رابطه‌ی میان آن‌ها که سخت بنیادین است.

در این دنیای ناشناخته‌ها، هدف شعر و شاید تنها هدفی که می‌تواند به انجامش برساند، بخشیدن ارزشی دیگر از حقیقت به جهان است و مکان‌یابی حقیقت است در آن،  منشوری در پیوند با زندگی و اینجاست که اهمیت عملی این هنر نمایان می‌شود. احمد شاملو با شعر و شخصیتش که همیشه در قلب‌های ما زنده است، یادآور مسولیت ما و ‌ تعهد ماست، تعهد و وظیفه‌ی ما برای خوب ديدن و پای‌مردی برای تعالی هرچیز. کلمات او نیایش روزانه‌ی ماست و ياس و نومیدی را از ما دور می‌کند. چراکه هنر، خود، مقصد است و باید هرچه او را از امید دور می‌کند، به دور بريزد. پس باید خود را فرا خوانیم و شعرهای دیگری بخوانیم اشعاری چون «ماهی‌ها»، «آی‌عشق» یا «ترانه‌ی بزرگترین آرزو» را، نه تنها برای بهتر دیدن حقیقت، که حتی چون شاهدی بر اومانیسم‌زدایی اين ايام، چراکه هر ويرانه‌، نشانی از غیاب انسانی است که حضور انسان آبادانی است. و می‌خواهیم و باید آباد کنیم، حتی اگر درپیرامونمان فقط ویرانی ببینیم. اگر چندتن در آبادانی استوار و پایدار باشیم دیگران نیز سرانجام به ما می‌پیوندند. و بنای ما، در غایت کلام، بناکردن خود است هم‌چون تمامی انسان‌ها، هم‌چون تمامی آحاد بشر.

گاندی، در دنباله‌ی کلام گفت «شاعر نیازی به آزادی ندارد، چون آزاد است.» در آزادی، هارمونی می‌نشیند، در هارمونی، عشق و در عشق، تمامی امکان‌ها. آزادی خود را با هارمونی می‌شناسد و با حقیقت. شعر، پشت و پناه محکمی‌است برای عشق و تمامی امکان‌ها، امکان‌هایی که بر یگانگی بنا می‌شوند و در نهایت به هم می‌رسند. اینک، شعر تجربه‌ای دشوار است. هم‌چون تمامی مقاومت‌های منفی، نیاز به وفاداری خدشه ناپذیری دارد. ایثاری به غایت دشوار و دور. شاملو چنين راهی را برگزید که راه پریستاری از آتش مقدس است و در آن راه استوار ماند و از چیزی فروگذار نکرد . اودیسه‌ئوس الیتیس نوشته بود : هيچ‌کس مجبور نیست که به شعر توجه کند ولی، اگر به شعر علاقه‌مند شد ناچار است بياموزد که با اين موقعیت تازه چگونه خو کند: با قدم برداشتن بر هوا و بر آب. » شاملو بر آسمان و بر آب و بر آتش گام بر می‌داشت و چنين است که نیروی او، هنوز، مقصود هر روزه‌ی ما را چون ذکری مقدس حمل می‌کند، کلمات او را تکرار می کنیم «هزارچشمه‌ی خورشید می‌جوشد از یقین. » و هزاران چشمه می‌جوشند . هزاران چشمه. هزاران چشمه.

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 6:14 بعد از ظهر | جمعه هشتم دی 1385 •

بی حرف سر سطر

من تو را
از دریچه ابهام خود می بینم
هر روز
و تو صدای مآ نوس افکار من
خوابیده ای انگار هنوز !
و من از تقاطع جدایی
 بی کلام
بی حرف
و بی صدا هر روز
خواهم شکست
بی کلا م
بی حرف ...
!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 6:8 بعد از ظهر | جمعه هشتم دی 1385 •

زندگی

زندگی را آسان بگیر ، چون روزگار به اندازه كافی به تو سختی خواهد داد .
!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 6:6 بعد از ظهر | جمعه هشتم دی 1385 •

اسیر نب لبک

ما اسیر تقدیر خویشیم چون سکوت نی لبک چوپان
!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 12:34 بعد از ظهر | جمعه هشتم دی 1385 •

با تو بودن

دوست دارم با تو باشم ای نگاهت گرم رویا

ای تو با ایینه یکدل ای دلت همرنگ دریا

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 12:31 بعد از ظهر | جمعه هشتم دی 1385 •

تقدیر خورشید

و خورشید بی هیچ تقدیری بر ما می تابد انعکاس هایش را نمی بینی ....
!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 12:30 بعد از ظهر | جمعه هشتم دی 1385 •

لحظه های درخشان وجود

لحظه ها در میزنند

کیست جز من پشت در های خیال

تا در دروازه ی دیدار درخشان را

بگشاید

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 12:27 بعد از ظهر | جمعه هشتم دی 1385 •

همیشه ماندن سخت است

ه تو ای بی نگاه
من نثری گیراندارم که بگیرد رگ احساس تو را در خواب

من شعری گویا ندارم که بگوید غم و اندوه تو را بی تاب

من رسمی برای آمال و غم های تو هستم

من به تو صفری خواهم داد که با

هیچ عدد از افکارت

جمع نمیگردد

و همیشه  ازلی تا ابدی         صفر است هیچ

من به تو هیچ و همه خواهم داد لیک

نه به اوردن دستت آن را خواهی یافت

ونه از دور شدن با آن

خواهی مرد

-تو همیشه هستی بی درک

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 12:26 بعد از ظهر | جمعه هشتم دی 1385 •

گم در سکوت

سکوتت به عمق می رود. افزوده می شود. مثل دروغ با باد نمی رود. گم نمی شود.
!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 12:24 بعد از ظهر | جمعه هشتم دی 1385 •

انعکاس

 
روشنایی در عمق بود طرح موج های بی کران و نقش ماهیان زلال در کف نور نا بینایی و دختران ژرف تنهایی
انعکاس زاویه ی دید در عمق آفرینش و رها شدن سیب از دستانم و متلاطم شدن سطح آب دلم...
!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 12:23 بعد از ظهر | جمعه هشتم دی 1385 •

چند نفر تو اب غرق میشن

چند نفر توی آب افتاده بودن همه میخواستن بقیه رو نجات بدن برای همین دست و پای اون یکی رو محکم گرفته بودن بعد از ۱ دقیقه همشون غرق شدن!

چند نفر توی آب افتاده بودن همه میخواستن خودشون رو نجات بدن اما کوسه ها  امونشون ندادن!

چند نفر توی آب افتاده بودن همه میخواستن  غرق بشن اما کدوم آدمه ۱۸۰ سانتی توی عمق نیم متری

غرق میشه!

چند نفر توی آب افتاده بودن ........................

این خواسته ها کی تموم میشه!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 12:21 بعد از ظهر | جمعه هشتم دی 1385 •

سکوت دوم خویش

-از حقیقت خویش گفتی

-از دروغگویی دنیا گفتم

-از مزیت کلام گفتی

-از جنایتش در حق خویشتن انسانی برایت گفتم

-از ماندن گفتی

-از بودن برایت خواندم

-از شدن برایم گفتی

-از عدم فعلیت برایت گفتم

-از ........

-از..........

-از.........

-از..........

-از............

-از............

(در پایان یا مرگ این از ها  را پاک میکند یا سکوت)

کسانی با گفتنشان آن چه را که دیگران صحیح میدانند به چالش میکشند ایشان را حقی است بر گردن کلام!

چرا که اینان قاتلان حقیقت دروغین متولد شده در کلام هستند!

تلاش ایشان گرامی باد  !

اما بپرهیزند از  هویت گرفتن از کشتن حقیقت دروغین کلام!

اینان هستند که زهر کلمات را به دیگران نمایاندند!

زنده باد نظریات مرده که زهر کلام را می نمایانند

زنده باد آنان که شوکران کلام را به دور افکندند و از فوائدش بهره گرفتند.

هیچ گاه نتوانستم از خویش بگویم پس در باره ی خویش سکوت کرده ام.

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 12:20 بعد از ظهر | جمعه هشتم دی 1385 •

بازیچه خویش

ما فقط بازیچه خویشیم و بس!

 

کس نمیداند چرا جز هیچ کس!

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 12:18 بعد از ظهر | جمعه هشتم دی 1385 •

سکوت

 ؟ . !

چشم ها کور

گوشها کر

زبانها گنگ   

دستها فلج

مزه ها مرده

من مانده ام با دریافت های درونی که هیچ گاه بدون اینها نمیرسند به من!

در وادی مطلق ها در بند شدی؟

از نسبیت ها خرسند شدی؟

در وادی نسبیت ها در بند شدی؟

از مطلق ها خرسند شدی؟

اصلا ببین چیزی وجود داره که بگی نسبیه یا مطلق!

من به این جا که میرسم سکوت میکنم

تو چی؟

......................................................................................................

 

 

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 12:18 بعد از ظهر | جمعه هشتم دی 1385 •

ما سکوت محض محضیم

راستی من که بودم

گر نبودید

راستی ما که بودیم

گر نبودیم

راستی ما که هستیم؟

-         ما نشان نور حقیم؟

-         نه

-         ما نصیب عقل خویشیم؟

-         نه

-         ما نمیدانیم در رنجیم؟

-         نه

-         ما به یاد هیچ کس ما به ذهن هیچ کس نیستیم اندر درون زندگی ؟

-         نه

-         ما سکوت محض محضیم ؟

!! نوشته شده توسط محسن مرادی نوروزی | 12:15 بعد از ظهر | جمعه هشتم دی 1385 •

RSS